تبليغاتX
فکر خاکستری
گاهی آدم حرص می زنه .
تو چیز های خوب!
ولی حرص زدن همیشه بده نه؟! 
یکی به من بگه
+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 22:42 توسط سید حمید |

قلبم سنگینه از گناه دیگران!
قلبم از وقتی شکستن قبح گناها باب شده دیگه نمی شکنه !
قلبم دنباله گناهی دست نخورده می گرده که با اون خودکشی کنه ، ولی کدامین گناه؟ 
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 22:50 توسط سید حمید |

گرچه حک کردم به سنگ دل تمام قامتت

در دلت آینه وار هر دم کسی در یاد بود

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 19:13 توسط سید حمید |

این یک شعر من در آوردی می باشد
 

یک نشانه زد به شاخ زندگی
برگ سبزِ نوبر امید ها
گرچه کوچک بود و سبز و ناتوان
در هوایش بود بس خورشید ها
گرچه شاید نقطه ای در آن میان
در سرش رویای چندین آسمان
سمت او و راه شاخ زندگی
بود از فرش تا عرش جهان
خواب شیرین رفت برگ سبز ما
در سرش کابوس ، شاخ پیر ما
برگ سبز ما اگر چه رشد کرد
لیک در زندانی تقدیر شاخ
دیگر آن چنان هم کوچک نبود
برگ سبز نوبر نومید ها
خوی او مانند خوی شاخ شد
هم نشین بد چه کس جز شاخ شد
سمت او با سمت شاخش هم جهت
رنگ او با رنگ شاخش هم صنم
خشک ، بی روح و سرا پا زرد شد
سبزی خود را به نومیدی سپرد
برگ زرد باغ افتاد از درخت
شاخ پیر در فکر کابوسی دگر

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 23:40 توسط سید حمید |

حالم از دست به دامن دروغ شدن برای خنداندن دیگران به هم می خورد

حالم از زنی که از زنانگی اش سو استفاده می کند به هم می خورد

حالم از مهربانی ای از روی ضعف و ناچاری به هم می خورد

حالم از دنیا به هم می خورد

حالم از تازه شدن این دنیا نا میمون هم به هم می خورد

عید تان مبارک!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 2:53 توسط سید حمید |

 صدق الله العلی العظیم

راست گفت خداوند بلند مرتبه

 

دل آرام نمیگیرد مگر با یاد خدا!

 

تو مسجد نشسته بودم ، رفتم تو این فکر که چرا مسجد همیشه جای آرومیه ، چرا مسجدیا آدم های آرومین امام زاده ها چرا جای آرامش بخشیدیه؟  دلیلی بهتر از آیه فوق گیرم نمیمد

ذهنم خود به خود رفت دنباله جاهای آرومه دیگه ، می خواستم ببینم اونجا هم خدا هست ، کلیسا تا حالا نرفتم ایشاالله یه روز برم ولی فکر می کنم اونجا هم جای آرومی باشه

تو همین گشت و گذار بودم که یه جای خیلی آروم پیدا کردم ، طبیعت ! آب، آبشار اونجا چی اونجا که خیلی آرومه ، پس اونجا هم حتما یاد خدا می شه خیلی هم زیاد

 

سَبَّحَ لِلّهِ مِا فِى السَّمَواتِ وَمِا فِى الأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکیمُ

خدا را آن چه در آسمان ها و زمین است تسبیح مى گوید . اوست عزیز و حکیم

 

و گویا ما انسان ها آرامش این زمین رو بهم زدیم

 

صدق الله و العلی و العظیم

+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 19:38 توسط سید حمید |

 

یادمه می گفت که اگر وقت کم داری کارا تو زیاد کن تا به همه کارات برسی ، اینم مثل بقیه حرف هاش عجیب بود! ولی گذر ایام حرفش رو بار ها ثابت کرد.

انگار کار ها ، آبی بودن که تو ظرف زمان می ریختم چه کم بودن چه زیاد ، تمام سطح ظرف رو می پوشندن ، مثلا یه نمونه واضحش من نمی دونم چرا تمام درس های دانشگاه رو چند روز قبل امتحان می شه جمع کرد ، ولی تو ایام دانشگاه می تونی همون درس ها رو ، بشینی هر روز بخونی .

یا یه روز که شب میخوای به خوابی می بینی هیچ کار جز الافی نکردی ولی یه روز دیگه از بس کار کردی تندی خوابت می گیره هر دو روز هم دقیقا  1440  دقیقه بوده!

کارای یه روز و وقتی خودم زیادمی کنم مجبور می شم منظم بشم تا بتونم از تمام وقت هام استفاده کنم تا به همه کار هام برسم ولی روز هایی که کار کم دارم به اندازه کافی هم وقت برای تلف کردن دارم ولی وقت تلف کردن همان و شب شدن همان

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 22:4 توسط سید حمید |

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چوگدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خود دل بود ما خوردهایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان گردنیم

اگر خنجر دوستان گرده ایم

گواهی بخواهید اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

 

(قیصر امین پور)

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 2:5 توسط سید حمید |

خدا چه روز هایی هست؟
+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 18:8 توسط سید حمید |

گاو ماما مي كرد. گوسفند بع بع مي كرد. سگ واق واق مي كرد. و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي!
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تيشرت هاي تنگ به تن مي كند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد. كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الآن چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد.
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستانهاي قشنگ وجود ندارد

+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 14:26 توسط سید حمید |