نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت
زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت
زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت
در تمام سال های رفته بر ما ، روز گار
شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت
من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت
یه عالمه مهره دومینو ، مهره اول رو من حل دادم ، افتاد رو مهره دوم و انداختش، مهره دوم ، مهره سوم رو انداخت و خیلی سری همین طور هم دیگرو حل دادن... تا همشون افتادن.
تو هم دومینو بازی می کنی ، نمی کنی ؟!
ولی ما آدما هر روز داریم فقط دومینو بازی می کنیم ، ولی خیلی بازی مسخره ای شده ، آخه نه مهره هاشو خودمون می چینیم ، نه افتادنشون رو می بینیم ! اصلا نمی دونیم چندتا مهره افتاد!
.
.
.
تو اون روز که اون کمک رو در حق من کردی،یادته؟ می دونی!، تو نفهمیدی چه کمکی در حقم کردی ، مشکلم حل شد هیچ . به من این توانایی رو دادی که به دیگران راحت تر کمک کنم ،شاید اگه اون روز کمک نمی کردی من امروز به این فکر نمی افتادم که می تونم به دیگران کمکی از جنس کمک تو بکنم ، تو فقط یک بار نبردی تو تا به آخر رسیدن این دومینو همین طور داری می بری
اون یارو اگه می دونست وقتی یه کار بد رو شروع می کنه (وقتی یه مهره دومینو رو با اون عملش حُل می ده) چند بار می بازه شاید این کارو نمی کرد !
شاید اگه می دونست با انجام اون عمل بدش قبح اون عمل برام می شکنه و انوقت من راحت تر از قبل می تونم اون کارو بکنم شاید صرف نظر می کرد.
آره زندگی یه بازی دومینو ست !