تبليغاتX
فکر خاکستری
مید دونم که طولانی ولی حتما بشنین همه اش رو بخونید ،(کپی پیس نکردم ها ، همه اش رو تایپ کردم ، آخه قشنگ بود)

 

ای جماعت جطوره حالاتتون

قربون اون فهم و کمالاتتون

گردنتون پیش کسی خم نشه

از سر بنده سایتون کم نشه

راز و نیاز زندگی تون ، درست

حساب کتاب زندگی تون درست

بازیه هوا دلم گرفته امروز

جون شما دلم گرفته امروز

راست و حسینی ش نمی دونم چرا

بینی و بینیش نمی دونم چرا

فرقی نداره دیگه شهر و روستا

حال نمیدن مثل قدیما دوستا

شاپرکا به نیش مجهز شدن

غیرب گزا هم آشنا گز شدن

شعرم اگه سست و شکسته بسته است

سرزنشم نکن ، دلم شکسته است

آدم دل شکسته بهش حرج نیست

شعر شکسته بسته بهش حرج نیست

تا که بیفته دندونای شیری

روی سرت میشینه برف پیری

کمیسون مرگ می شه تشکیل

درو میشن بزرگ ترای فامیل

یه دفعه هم کلاسیا پیر می شن

هم بازیا پیرو زمین گیر می شن

رمق نمونده تا بریم صبح زود

پیاده تا امام زاده داوود

گذشت  دوره ای که ما یکی بود

خدا و عشق آدما یکی بود

تو کوچه های غربی صناعت

عشق و گرفتن از شما، جماعت

درسته دیگه توی شهر ما نیست

دلی که مثل کاروان سرا نیست

یه چه چیز می گم ایشالا دل خور نشین

قربون اون دلای تک سرنشین

شهر بدون مرد شهر درده

قربون شکل ماه هر چی مرده

مردای ده ، مردای کاه و گندم

مردای ده مردای خوان هشتم

مردای پشت کوه ، مثل خورشید

تو دلشون هزار جام جمشید

کیسه چیق ها به پر شالشون

لشکر بچه ها به دنبال شون

بیل کلنگ شون همیشه براق

قلیون شون به راه ، دماغ شون چاق

صبح سحر پا می شن از رختخواب

یکسره رو پان تا غروب آفتاب

چارتای رسمتن به قد و قامت

هیکل شون توپ ، تن شون سلامت

غبار اگر نشسته رو کلاشون

نبوده غیر گرده ی گلاشون

کلام شون دعا ، دعاشون روا

سلام و نون وعشق شون بی ریا

مردای ناز دار ، اهل شهرن

با خودشون هم این قبیله قهرن

مردای اخم و طعنه بی دلیل

مردای سر شکسته زن ذلیل

مردای دکترای حل جدول

مردای نق نقوی لوس تنبل

لعنت و نفرین می کنن به جاده

اگر برن چار تا قدم پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری

تازه دو ساعتم اضافه کاری

توی رگاشون می کشه تنوره

تری گلیسیرید و قند و اوره

انگار آتیش گرفته ترمه هاشون

همیشه تو همه سگرمه هاشون

به زیر دست ، ترشی و عبوسی

به منشی اداره چاپلوسی

برای جستن از مظان شک ها

دایره المعارف کلک ها

پیش هم ازعاطفه دم میزنن

پشت سر اما واسه هم میزنن

این جا فقط مهم، مقام و پسته!

مردای شهری کارشون درسته!

مشدی حسن جای و سماورت کو؟

سینی با قالی و گلپرت کو؟

ای به فدای ریخت و شکل و تیپت

بوی چپق نمی ده عطر پیپت

مشدی حسن قربون میز فایلت

قربون زنگ گوشی موبایلت

اون که دهاتی و نجیبه مشدی!

میون شهریا غریبه مشدی!

قدیم ترا قاتله هم صفت داشت

دزد سر گردنه معرفت داشت

اون زمونا که نقل تربیت بود

آدم کشی یه جور معصیت بود

معنی نداره توی  عصر "سی دی"

بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی

 تقی به فکر رونق نقی نیست

    کسی به فکر نفع ما بقی نیست

    مقاله ها پشت هم اندازیه

    جناح و باند و حزب و خط بازیه

    بس که به هر طرف ستادمون رفت

    صراط مستقیم یادمون رفت

    ارزش مون به طول و عرض میزه

    چقدر میز و صندلی عزیزه

    تموم فکر و ذکرمون همینه

    که هیشکی پشت میزمون نشینه

    اونا که مرد و زن دعا گوشون بود

    میز ریاست سر زانوشون بود

    بیا بشین که میز اگه وفا داشت

    وفا به صاحبان قبل ما داشت

    قدیم که نرخ ها به طالبش بود

    ارزش صندلی به صاحبش بود

    فقیه اگر بالای منبر می نشست

    جوون سه چار پله پایین تر می شست

    معنی شأن و رتبه یادشون بود

    حرمت مردم به سوادشون بود

    روی لبت خوبه تبسم باشه

    دفتر کارت دل مردم باشه

    مردا بدون میز هم عزیزن

    رفوزه ها همیشه پشت میزن

    خلاصه فصه اون قدر درامه

    که ایدز ، پیش دردمود زکامه

    فتنه و دعوا سر نونه مشدی

    دوره آخر الزمونه مشدی

    جسارتاً شعرم اگه غمین بود

    به قول خواجه " خاطرم حزین" بود

    دعا کنید که حالمون خوب بشه

    تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

+ نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 22:56 توسط سید حمید |

 

    یادم نیست که کی منو دعوت کرد به این یلدا بازی ولی بازی این طوری که 5 تا از اعترافاتی که دیگران ازش خبر ندارن رو می نویسی بعدش هم 5 نفر رو به این بازی دعوت می کنی

     

  1. یادمه 5 - 6 ساله بودم . 2 تا دختر خاله هام خونه ما بودن و فکر می کنم من و خواهر بزرگم تو خونه بودیم یه سنجاق روی کتابخانه بود من نمی دونم چرا ولی بازش کردم و انداختم همین طو ری رو زمین ، یه کم گذشت تا یه دفعه صدای گریه تو خونه بلند شد سنجاق قفلی رفته بود تو پای دختر خاله که از من 1 سال بزرگ تر بود ، خواهرم برای اینکه دختر خالم ساکت بشه رفته بود از اون شکلاتی که مامانم قایم میکرد آورده بود که بهش بده ، از طرفی من به خاطر اینکه کار من باعث شده بود سنجاق تو پاش بره زده بودم زیره گریه ولی خواهرم خیال می کرد که من به خاطر این که داره به اون شکلات می ده ولی به من نمی ده دارم گریه می کنم ( از همون بچگی هیچکی به من دید مثبتی نداشت ... خدا!)  اونم واسه اینکه به خیال خودش گریه منو بند بیاره یکی هم به من داد ، ولی من اونوقت  ، انقدر بغض داشتم که نمی تونستم بگم اون سنجاقو من انداختم زمین و واسه همینه که گریه می کنم ، یادم نیست آخرش چی شد گفتم ، نگفتم ؟ ولی بعید می دونم او شکلات رو نخورده باشم
  2. یادمه در زمان کودکی علاقه شدیدی قلبی (ع ش ق)  به بستنی در بنده سرا پا تقصیر وجود داشت . به گونه ای که حقوق ماهانه ای که از بابام دریافت می کردم کفاف نمی داد ( فکر کنم 200 تومان بود واسه یه بچه ابتدایی البته من هم الان 60 سالم نیست )  و خوب مجبور بودیم که گاهی اوقات گوشه نگاهی هم به حقوق ماهیانه خواهران گرامی داشته باشیم و البته تنها منبع مالی هم این دو عزیز نبودند (که اگر بودند ترجیح می دادیم که کلان نمی بودند)  هر چند که یک بار لو رفته بودیم و داشتیم کتکش را می خوردیم متوجه شدیم که چقدر دزد ها شبیه ما همستند و بالاخره آدم شدیم.
  3. خوب  بقیه شو تو 3 می نویسم که کمتر مجبور بشم اعتراف کنم . ما و خالمون تو یه ساختمان زندگی می کردیم یادمه یه روز که رفته بودم بستنی بخرم تو راه برگشتن همان طور که بستنی در دهنم بود چشمم به جمال پسر خاله ام روشن شد که البته مقداری بیشتر از من بزرگ بود. گفت که چرا تنهایی داری بستنی می خوری ؟ یادم نیست چی بهش گفتم ولی یادمه یه جوابی دادم که متوجه بشه که اصلا آدمی نیستم که بتونم تنهایی بستنی بخورم و این بار هم کاملا اتفاقی بوده
  4. یادمه ابتدایی بودم که تو سرویس نشسته بودم که راه بیافته بریم خونه که تو کوچه یه جوانی که فحشی به دوستش داد(فحش در حد کثافتو این جور چیز ها )  منم  پاستوریزه ! یادم هی با خودم کلنجار می رفتم که این فحش رو از یادم ببرم
  5. خوب راست می گی قرار بود که  اعترافاتمون رو بنویسیم ولی من خاطرات کودکیم رو نوشتم حالا یک اعتراف از دوران جوانی بزارم بکنم  یادمه ...............................................................................................................................

.....................................................................................................................................................

........................................................................................................ چیه می خوای وبلاگ منم فیلتر کنن؟!

 

در انتها باید 5 نفر رو به این بازی دعوت کنم ، پس این 5 نفر از طرف من به این بازی دعوت می شوند:

1- محمد (کاغذ بی خط ) ، 2- {جسارتا}  علی (بی تدبیر) ،3  - فریبا ( ناز انگشتای بارون تو)

 

در ضمن اگه کسی به خواد از اعترافات بالا سو استفاده بکنه هر 5 تا شو تکذیب می کنم 2 تا هم رووووش

 

+ نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385ساعت 4:43 توسط سید حمید |

و روز چهار شنبه بود ، 30 آذر . ماه هنوز در آسمان فرمان روایی می کرد که ما از خواب شیرین به در آمدیم. بسی خوشحال بودیم که در این صبح مبارک می توانیم طلوع خورشید را با چشمان خودمان به صورت زنده به نظاره بشینیم، به میمنت این اتفاق بود که عزم کردیم قلل تهران را به قدوم مبارکمان ، مزین کنیم.

رخت سفر بر تن کردیم و بازان و یوزان و حشم و ندیمان و مطربان را از رفتن خویش مطلع ساختیم ، تا ما را همراهی کنند، اما گویا حرف ما را نشنیده گرفتند و ما نیز جسارتشان را نادیده و با خویشتن خویش به راه افتادیم

هر چند کوه زیر برف کاملا پوشیده شده بود ولی با این حال چشم ما تیز بین تر از این سخنان بود که پیدایش نکنیم.

آرام آرام از کوه بالا رفتن گرفتیم ، آدم به تعداد گوش هایمان بود و سگ به تعداد انگشتانمان!

همان طور که برف ها زیر پایمان له می شدن و اشک حقارت می رختند ما یاد خاطراتمان می افتادیم ، یادمان نمی آید داستان تولدمان را خان عمویمان چند بار برایمان تعریف کرد ولی داستان خوب در یادمان ماند، خان عمو می گفت :

" تو که به دنیا آمدی در خاندان بر سر نامت اختلاف افتاد. هر کسی اسمی را مناسب می دانست یکی می گفت نامش را حمیرا بگذاریم که نام یک خواننده نامی است . دیگری می گفت مریم بگذاریم که زنی سخت پاک دامن بود ، آن دیگری می گفت نامش را یاسمن بگذاریم که بویی بس خوش در وکند و مادرت می گفت نامش را دینا بگذاریم ولی کس اهمیت به وی نمی داد .

کار داشت به جاهای باریک می کشید که جد بزرگ پیشنهادی بس نیکو داد ، وی گفت حرف ابتدایی 4 اسم را کنار هم بگذاریم ، پس نامت را حمید نهادیم."

خان عمو همیشه می گفت: "و چه خوب شد به حرف جد بزرگ گوش کردیم چرا که بعد ها فهمیدیم تو پسر بودی!"

آری همان گونه که در خاطراتمان غرق بودیم دامنه تمام سفید کوه نظرمان را به خود جلب کرد ، به سرمان این گونه زد که از آن دامنه پر شیب به بالا رفته و به پایین بسریم ، زین سبب بود که با تمام مشقت به بالا رفته آنگاه تصمیم به سرین اتخاذ کرده و سرایش را آغاز نموده تا بدان جا که بس شتاب گرفتیم و بسیار نشاط رفت. آنگاه بود که مطلع شدیم که پایان را دره مانندی است ، اما عیب کار در آن بود که اطلاع ما برای ایستادن لازم بود ولی کافی نبود.

نیک ترسیده بودیم ، اما ایزد رحمت کرد و پس از نمودن قدرت ، سرعت را از ما گرفت و ایستادیم، آنگاه بود که به شکرانه این موهبت ما بقی راه را مانند آدم به پایین رفتیم.

تصمیم به عزیمت به کاخ گرفتیم. کوه را پایین رفتیم تا به انتهای آن رسیده بودیم که مشاهده کردیم سگان بر راه عبور جامه افگنده اند. دو سگ سترگ بودند ولی ما که دیدیم نه راه پس داریم و نه راه پیش ، با همان عزت و جبروتمان تصمیم گرفتیم از کنارشان رد شویم و قدم ها را محکم تر ورداشتیم ، البته به محکمی پارس های آن جانواران نشد ولی ما اصلا آدم هم حسابش نکردیم و به راه خود ادامه دادیم که ناگاه به وجود شریف ما حمله کردندی ... خلاصه آقا یه دفعه دو تاشون با هم حمله کردنو منم ترسیدم تنها چیزی که به عقلم رسید این بود که خم شم یه سنگ از زمین ور دارم آنجا که سنگ نبود ولی همین که من خم شدم دو تاشون گریختن. ترسیدنا! فرار کردن کلی حال کردم!

خلاصه کوه خواستین برین روز کاری که کسی کوه نمیره اونم کوه گلاب دره ، که سگاش بیشتر از آدماشن نرین ، اگه خواستین برین با حشم و ندیمان و مطربانتون برین!

+ نوشته شده در یکشنبه 10 دی1385ساعت 20:8 توسط سید حمید |

در ابتدا باید عرض کنم می شد برای عشق عکس بهتری گذاشت ولی هیچ دوست نداشتم به خاطر این عکس وبلاگم فیلتر بشه! :)

این عکسم مفهومو می رسونه دیگه؟!

خوب  از تمام مسائل انحرافی میگذریم و به مسئله انحرافی عشق می پردازیم...

نمی دونم این عشق چه دردیه که از اول ورود بشر به این کره خاکی گریبان گیرش شده !

نمی دونم چرا هر گروهی تو یاهو زده می شه با هر موضوعی چهار تا ایمیل مربوط به حضرت آقا هم توش هست!

نمی دونم دل آدم ها از عاشق شدن چه لذتی می بره که با همه دردسراش دنبالش می گرده؟

نمی دونم چرا شاعرا در مورد جدایی بیشتر شعر می میگن تا واسه عشق فکر نمکنم جدایی جذاب تر از عشق باشه؟

نمی دونم می شه عاشق آدم های دنیا شد؟!

نمی دونم عاشق خدا می شه شد ؟!

 

بحث حضرت آقا با یکی از دوستان بیش امد در آن میان سخنی از ابن سینا این دانشمند نامی ایران زمین پیش اومد

 

می دونی تعریف ابن سینا از عشق چیه؟

ابن سینا می گه عشق مانند ظرفیه که توش  عقل می ریزی تا وقتی که از عقل پر شد انوقت می شه عشق

پرسیدم خوب منظورش چیه ؟  گفت : یعنی وقتی شناختت از محبوبت کامل شد آنوقت عاشقش می شی.

اولش خیلی خوشم اومد گفتم چه تعریف زیبا و دقیق و جامع کامل مانع ... گفته ...

 

ولی چند روز بعد که بیشتر فکر کردم در تعریف مذکور مشکلاتی بیش آمد

گفتم که با این تعریف که نمی شه عاشق آدم های دنیا شد یعنی فکر می کنم وقتی یه آدم رو کامل بشناسی از همه عیب هاش با خبر بشی دی گه نمی تونی عاشقش باشی مگر اینکه واقعا اون آدم بسیار انسان باشه یعنی چیزی واسه قایم کردن نداشته باشه که اگه همچین آدم رو پیدا کردی اونم هم از تو خوشش امد و عاشقت شد که لازمش اینکه تو هم همچین آدمی باشی  برو باهاش ازدواج کن ( راستی جنستونم باید مخالف باشد ( بعدش می گه ازواج کردن مشکل شده))

 

خوب ، فهمیدین دیگه با تعریف ابن سینا نمی شه عاشق آدم های دنیا شد

 

گفتم خوب اصلا کی گفته آدم باید عاشق یه آدم دیگه بشه آدم باید همه آدم ها دوست داشته باشه نه عشق ، عشق مقدس تر از حرف هاست و مخصوص خداست

ولی یه مشکلی دیگه بر خورد کردم اونم این بود که با این تعریف نمی شه عاشقه خداهم شد

قرار بود این ظرف رو از عقل و شناخت محبوب پر کنیم ولی ما یه انسانیم چطوری می تونیم از خالقمون شناخت کامل پیدا کنیم ؟!

این طوری مجبوریم هم آدم های دنیا رو فقط دوست داشته باشیم هم خدا رو ، و عشقمون نسیب هیچ موجود و وجودی نمی شه؟

البته حالا که دارم فکر می کنم می بینم تا حالا هم داشتیم همین کار و می کردیم ...

 

+ نوشته شده در جمعه 1 دی1385ساعت 19:22 توسط سید حمید |