هر روز یکی ز در در آید که منم
خود را به جهانیان نماید که منم
تا کار جهان بدو قرار می گیرد
نا گاه اجل ز در در آید که منم
--------------------------------------
گفتمش دل مي خري؟ پرسيد: چند؟ گفتمش دل مال تو... تنها بخند... خنده کردُ دل زدستانم ربود... تا به خود باز آمدم او رفته بود... دل زدستش روي خاک افتاده بود... جاي پايش روي دل جا مانده بود
ولی نه حقیقت هیچ وقت نسبی نبوده و نخواهد بود.
مهمه حقیقت نسبی باشه یا نه؟
مهمه الان یه حرفی رو بزنی ۱ سال بد کاملا مخالف باشی
مهمه زندگی کردنت همه اش متغیر باشه؟
یا نه میخوای همیشه پای حرفت باشی؟
یه متنی رو تو یه وبلاگ دیدم ( تو ۳۶۰ ) که شاید من رو از نوشتن یک متن راحت می کرد و شما رو از خوندن متن من!
حتما بخونین برای خانمی به اسم بهار هست . خیلی خوب می نویسه فکر کنم از خوندش لذت ببرین
*-*-*-*
چراغها رو خاموش میکنم و سعی میکنم به هیچ چیز آزاردهنده ای فکر نکنم
اما نمیشه
صدای ضبط رو بیشتر میکنم و به یادم میاد که وقتی گروه یانی این آهنگ رو اجرا میکردن خودش چه جوری بالا و پائین میپرید
خنده ام میگیره اما نمیدونم چرا گوشه لبهام به پائین کشیده میشن
با عصبانیت از روی تخت بلند میشم و متکامو پرت میکنم یه گوشه ای ...بدبختانه درست میخوره به گلدون روی میزم و چپه اش میکنه
با درموندگی به آبی که روی ورقه ها و کتابهام ریخته و حالا داره از روی شیشه میزم میریزه رو موکتم نگاه میکنم
شروع میکنم به بد و بیراه گفتن به خودم...میگم...میگم...بازم میگم اما فایده نداره... فحش خورم ملس شده... دیگه فحش هم اثر نمیکنه
روی شیشه اتاقم هو میکنم و توی غباری که روش ایجاد میشه اسمم رو مینویسم ....دلم میخواد با مشت برم تو شیشه و دق و دلی این چند روزه رو سر اسمم در بیارم
اما نمیشه ...یعنی میشه ها من جراتشو ندارم
یه زبون درازی به اسمم میکنم و تند تند پاکش میکنم از رو شیشه
پیشونیم رو به شیشه سرد میچسبونم و چشمامو میبندم
به اون روز فکر میکنم....گرچه این یادآوری جز خجالت چیزی برام نداره
*****************************
گوشی رو که برداشتم با شنیدن صدای پریا نیشم وا شد
- چی طوری لیلی؟ مجنونت تو بیابونا متواری شده یا تیشه دست گرفته شده همکار فرهاد؟
- من میترسم بمیرم آرزوی سلام شنیدن از تو رو به گور ببرم
- آخه نگران علی بودم ...با اون کادوی تولد که واسه تو خرید یا باید از دست طلبکارا فرار کنه یا دنبال شغل دوم بگرده....آهان راستی سلام...بنال بینم چی شده باز تو سحرخیز شدی؟
- یکی از دوستام آدرس یه مجتمع بهزیستی رو داد و گفت بچه های عقب افتاده رو اونجا نگهداری میکنن یه کم خوراکی گرفتم میخوام ببرم براشون ولی راستش یکم میترسم واسه همینم به تو....
حرفشو قطع میکنم : تو هم با خودت گفتی بهار سر دسته عقب افتاده هاس...زبونشونو خوب بلده....آره؟
- یه چیزی تو همین مایه ها
- این صداقتت منو کشته....بزار زنگ بزنم بچه ها ببینم کسی دیگه هم میاد یا نه؟ قرارمون ساعت 10 اول جاده مخصوص
از ماشینها که پیاده شدیم قبل از اینکه وارد محوطه پارک مانند مجتمع بهزیستی ورداورد بشیم بابک نگهمون داشت و گفت : دخترا مواظب خودتون باشید درسته که اینجور بچه ها معمولا به خاطر مصرف آرامبخش آرومن ولی بازم احتیاط کنید
من که طبق معمول دچار توهم خود بسندگی شده بودم لب به نصیحت باز کردم که : مواظب نگاههاتون هم باشید... اونائی که اون تو هستن مثه منو شماها میفهمن ...شاید به سرعت ما نتونن جواب بدن اما معنی هر نگاه و هر حرفی رو میفهمن و روشون اثر میگذاره...پس اگه قراره تحقیر آمیز نگاهشون کنیم اصلا بهتره برگردیم
داخل محوطه ساختمونهائی به شکل کلبه وجود داشت که در هر کدوم حدود 27 بچه در گروههای سنی مختلف نگهداری میشدن
وارد اولین کلبه که شدیم بچه ها جوری جیغ کشیدن که ناخودآگاه قدمی به سمت عقب برداشتم
ارسلان آروم گفت : بهار بیا پشت سرم ...بزار ما پسرا جلو بریم
انگار که بهم توهین شده باشه چپ چپ نگاهش کردم و جلو رفتم....ولی حقیقت اینه که ترسیده بودم
اولین چیزی که تو برخورد اول خودنمائی میکرد بوی بدی بودکه توی کلبه ها همه فضا رو پر کرده بود
بو به قدری شدید بود که دلم میخواست دم دماغم رو بگیرم و از اونجا فرار کنم ...به سختی خودم رو کنترل کردم و جلوتر رفتم
پسرها قوطی های کوچک شیرکاکائو رو پخش میکردن و ما هم کیک ها رو...بعضی از بچه ها کیکها رو با پوست روش میخوردن و وقتی میخواستیم ازشون بگیریم میخندیدن و درسته تو دهنشون فرو میکردن
بعضی ها نمیتونستن قوطی شیر کاکائو رو نگه دارن انگار انگشتهاشون شکل نرمال خودش رو از دست داده بود
تنها عضو زنده اون صورتها چشمانی بود که میدرخشید و تو نگاه ما دنبال محبت میگشت
اون ترس اولیه جاشو داد به یه حس خوب ....حس خوب بودن بین آدمهائی که از ما فقط محبت میخواستن و بی دریغ محبتشون رو نثارمون میکردن
وقتی میخواستیم از اتاقهاشون خارج بشیم ؛ دستهاشون ...همون دستهای از شکل افتاده ....دستها ....آستینها....لبه کت و مانتو ما رو میگرفتن و ازمون میخواستن که بمونیم
وارد سومین کلبه شدیم و شروع کردیم به پخش شیرکاکائو و کیک ....یکی از دخترها سرش رو روی میز خم کرده بود و داشت کاری میکرد...از پشت سر بهش نزدیک شدم روش خم شدم و گفتم داری چیکار میکنی؟
دستش رو بالا آورد و بهم نشون داد....با دیدن چیزی که روی میز بود تمام صورتم از شدت نفرت جمع شد
اون طفلک روی میز بالا آورده بود و داشت با اون مواد نفرت انگیز بازی میکرد
دستش رو که به صورتم نزدیک کرده بود عقب زدم و با آخرین سرعتی که میتونستم از کلبه بیرون دویدم ....حالم داشت به هم میخورد....هوای سرد زمستونی که بهم خورد کم کم حالم رو بهتر کرد
پریا و الهه دنبالم اومدن و خواستن آرومم کنن....اما من آروم بودم ....حالم بهم میخورد اما نه از اون صحنه که دیده بودم...اینبار حالم داشت از خودم بهم میخورد
به داخل کلبه برگشتم....خانومهائی که اونجا کار میکردن اون دختر و میز جلوش رو تمیز کرده بودن
به طرفش رفتم و دستم رو روی موهای نرم و خوشرنگش کشیدم
دستم رو گرفت و بوسید....بعد دوباره گذاشتش رو سرش
بدون اینکه نگام کنه گفت : تو بچه داری؟
- نه ندارم
- میخوای من دخترت بشم؟
- آره ...تو میشی دختر من ؛ منم میشم مامانت
اسمش راضیه بود....اون راضی بود....از تمام چیزهائی که نداشت
راضی از پدر و مادری که رهاش کرده بودن و تو این 13 سال حتی برای یکبار به دیدنش نیومده بودن
راضی از کلبه ای که فرشی نداشت
راضی از خواهر و برادری که نداشت یا شایدم داشت اما نمیخواستنش
راضی از محبتی که هیچوقت از دیگران ندیده بود اما همیشه دنبالش میگشت... تو نگاهها و دستای سرد و بی محبت ما آدمهای عاقل
و راضی از بهار ...بهاری که با نفرت دست محبتش رو پس زده بود و ازش فرار کرده بود
راضیه راضی بود از نداشتن تمام اون چیزهائی که ما با وجود داشتنشون بازم ناراضی هستیم
منبع :
http://360.yahoo.com/profile-WRdEDFwzeqXTrWP_BTTddDMZ