یکی بود . یکی نبود
یه علامت سوال بود که از زندگی خسته شده بود. هیچ چیز جالب توی دنیا براش وجود نداشت. یه روز رسید به یه آینه.
آینه ازش پرسید : چرا اینقدر پکری؟
گفت : کمرم درد گرفت بس که روی زمین دنبال جواب گشتم. از زندگی خسته م. نمی دونم چیکار کنم.
آینه گفت: اشکالش همینه که روی زمین دنبالش می گرد. صاف وایسا و اطرافت رو نگاه کن. خیلی چیزا هست که جالبه و ارزش دیدن داره. از خودت شروع کن. خودتو توی من ببین!
علامت سوال کلی زور زد تا بالاخره کمرش رو برای اولین بار صاف کرد و خودشو توی آینه دید. خیلی چیزای دیگه هم دید. علامت ها . آسمون . حروف !!
حالا دیگه اون یه علامت سوال نبود. تبدیل شده بود به یه علامت تعجب!!