تبليغاتX
فکر خاکستری

 نوشته بود تو دهاتشون ، تو مدرسشون یه 15 تا پسری بودن ، دهاتشون یه مدرسه بیشتر نداشت و دختر ها و پسر ها با هم بودن ، توی پسر ها فقط این بود که خط درست حسابی داشت پسر ها هم می امدن پیشش که براشون نامه بنویسه حالا نامه واسته کی؟ واسه دخترای کلاس ! دیگه برات نمی نویسم که وقتی دختر ها فهمیدن همه ی این نامه ها رو فقط یه نفر می نویسه چه حالی بهشون دست داد یا نمی نویسم که چه حالی هم مسئولین این مدرسه از این آقا پسر قصه(واقعی) ما گرفتن ولی بزار این و بنویسم که وقتی جنگ شد این 15 تا پسر آروم آروم همه شون تصمیم گرفتن برن جبهه ، تو جبهه هم نگذاشتن که با هم باشن آخه جبهه رو می ریختن به هم ( مثله اخراجی ها!) 3 تا یه جا،  4 تا یه جای دیگه و ...  از این 15 نفر 12 نفر شهید شدن ! یکی از اون هایی که زنده بود همین آقا بود نمی دونم الان چند سالشه نمی دونم چرا بین اون 12 نفر نبود و این هم نمی دونم چرا انقدر خسته و ناراحت نوشته اش رو نوشته بود و  ناراحت بود . شاید ناراحت این بود که شربت شیرین شهادت رو ننوشیده یا شایدم زهر تلخ دنیا که گرفتارش شده بود آتیشش زده بود.

    از این بگزیریم

    یاد نوشته های حمید داوود آبادی (نویسنده جنگ)افتادم که داشت تعریف می کرد سر بعضی از بچه های گردانشون بعد جنگ چه بلا هایی امد یادم نیست درست ولی همه رو دونه دونه اسم برده بود گفته بود الان چی شدن و چکارن اگه بگم توشون معتادم داشت به این روی سیاه دنیا توف نمی کنی؟

    می دونی اینا رو واسته چی نوشتم ، خیلی وقت بود که تو ذهنم بود ولی یه نوشته قشنگ دیدم گفتم یه تاپیک بزنم .نوشته این بود:

     

    برای اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگی کردن بر اساس آن است ( آدالی استیونسن )

     

    چه حرفه قشنگی ولی یه چیزش کمه اونم اینه که آدمی هم که در راه اصولش زندگی نکنه جونشو پای اون اصول نمی ده

     

    ولی خودمونیم چه دنیای نامردیه!

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 19:23 توسط سید حمید |

 

بـــــــله ، این آقا خوشگلی که می بینید اسمش سید علی هستش با امدنش بعضی ها پیر شدن یکی مامان شد یکی بابا یه سری هم دایی و خاله و عمو و عمه نگاه کن نیمده چه شلوغ بازی در اورده گور ظاهر آرومشو نخورن

ولی از این حرفا گذشته ببینین چه خوشگلو نازه!

+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 20:9 توسط سید حمید |