یک نشانه زد به شاخ زندگی
برگ سبزِ نوبر امید ها
گرچه کوچک بود و سبز و ناتوان
در هوایش بود بس خورشید ها
گرچه شاید نقطه ای در آن میان
در سرش رویای چندین آسمان
سمت او و راه شاخ زندگی
بود از فرش تا عرش جهان
خواب شیرین رفت برگ سبز ما
در سرش کابوس ، شاخ پیر ما
برگ سبز ما اگر چه رشد کرد
لیک در زندانی تقدیر شاخ
دیگر آن چنان هم کوچک نبود
برگ سبز نوبر نومید ها
خوی او مانند خوی شاخ شد
هم نشین بد چه کس جز شاخ شد
سمت او با سمت شاخش هم جهت
رنگ او با رنگ شاخش هم صنم
خشک ، بی روح و سرا پا زرد شد
سبزی خود را به نومیدی سپرد
برگ زرد باغ افتاد از درخت
شاخ پیر در فکر کابوسی دگر
حالم از زنی که از زنانگی اش سو استفاده می کند به هم می خورد
حالم از مهربانی ای از روی ضعف و ناچاری به هم می خورد
حالم از دنیا به هم می خورد
حالم از تازه شدن این دنیا نا میمون هم به هم می خورد
عید تان مبارک!