تبليغاتX
فکر خاکستری
گاهی آدم حرص می زنه .
تو چیز های خوب!
ولی حرص زدن همیشه بده نه؟! 
یکی به من بگه
+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 22:42 توسط سید حمید |

قلبم سنگینه از گناه دیگران!
قلبم از وقتی شکستن قبح گناها باب شده دیگه نمی شکنه !
قلبم دنباله گناهی دست نخورده می گرده که با اون خودکشی کنه ، ولی کدامین گناه؟ 
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 22:50 توسط سید حمید |

گرچه حک کردم به سنگ دل تمام قامتت

در دلت آینه وار هر دم کسی در یاد بود

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 19:13 توسط سید حمید |

این یک شعر من در آوردی می باشد
 

یک نشانه زد به شاخ زندگی
برگ سبزِ نوبر امید ها
گرچه کوچک بود و سبز و ناتوان
در هوایش بود بس خورشید ها
گرچه شاید نقطه ای در آن میان
در سرش رویای چندین آسمان
سمت او و راه شاخ زندگی
بود از فرش تا عرش جهان
خواب شیرین رفت برگ سبز ما
در سرش کابوس ، شاخ پیر ما
برگ سبز ما اگر چه رشد کرد
لیک در زندانی تقدیر شاخ
دیگر آن چنان هم کوچک نبود
برگ سبز نوبر نومید ها
خوی او مانند خوی شاخ شد
هم نشین بد چه کس جز شاخ شد
سمت او با سمت شاخش هم جهت
رنگ او با رنگ شاخش هم صنم
خشک ، بی روح و سرا پا زرد شد
سبزی خود را به نومیدی سپرد
برگ زرد باغ افتاد از درخت
شاخ پیر در فکر کابوسی دگر

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 23:40 توسط سید حمید |

حالم از دست به دامن دروغ شدن برای خنداندن دیگران به هم می خورد

حالم از زنی که از زنانگی اش سو استفاده می کند به هم می خورد

حالم از مهربانی ای از روی ضعف و ناچاری به هم می خورد

حالم از دنیا به هم می خورد

حالم از تازه شدن این دنیا نا میمون هم به هم می خورد

عید تان مبارک!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 2:53 توسط سید حمید |

 صدق الله العلی العظیم

راست گفت خداوند بلند مرتبه

 

دل آرام نمیگیرد مگر با یاد خدا!

 

تو مسجد نشسته بودم ، رفتم تو این فکر که چرا مسجد همیشه جای آرومیه ، چرا مسجدیا آدم های آرومین امام زاده ها چرا جای آرامش بخشیدیه؟  دلیلی بهتر از آیه فوق گیرم نمیمد

ذهنم خود به خود رفت دنباله جاهای آرومه دیگه ، می خواستم ببینم اونجا هم خدا هست ، کلیسا تا حالا نرفتم ایشاالله یه روز برم ولی فکر می کنم اونجا هم جای آرومی باشه

تو همین گشت و گذار بودم که یه جای خیلی آروم پیدا کردم ، طبیعت ! آب، آبشار اونجا چی اونجا که خیلی آرومه ، پس اونجا هم حتما یاد خدا می شه خیلی هم زیاد

 

سَبَّحَ لِلّهِ مِا فِى السَّمَواتِ وَمِا فِى الأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکیمُ

خدا را آن چه در آسمان ها و زمین است تسبیح مى گوید . اوست عزیز و حکیم

 

و گویا ما انسان ها آرامش این زمین رو بهم زدیم

 

صدق الله و العلی و العظیم

+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 19:38 توسط سید حمید |

 

یادمه می گفت که اگر وقت کم داری کارا تو زیاد کن تا به همه کارات برسی ، اینم مثل بقیه حرف هاش عجیب بود! ولی گذر ایام حرفش رو بار ها ثابت کرد.

انگار کار ها ، آبی بودن که تو ظرف زمان می ریختم چه کم بودن چه زیاد ، تمام سطح ظرف رو می پوشندن ، مثلا یه نمونه واضحش من نمی دونم چرا تمام درس های دانشگاه رو چند روز قبل امتحان می شه جمع کرد ، ولی تو ایام دانشگاه می تونی همون درس ها رو ، بشینی هر روز بخونی .

یا یه روز که شب میخوای به خوابی می بینی هیچ کار جز الافی نکردی ولی یه روز دیگه از بس کار کردی تندی خوابت می گیره هر دو روز هم دقیقا  1440  دقیقه بوده!

کارای یه روز و وقتی خودم زیادمی کنم مجبور می شم منظم بشم تا بتونم از تمام وقت هام استفاده کنم تا به همه کار هام برسم ولی روز هایی که کار کم دارم به اندازه کافی هم وقت برای تلف کردن دارم ولی وقت تلف کردن همان و شب شدن همان

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 22:4 توسط سید حمید |

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چوگدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خود دل بود ما خوردهایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان گردنیم

اگر خنجر دوستان گرده ایم

گواهی بخواهید اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

 

(قیصر امین پور)

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 2:5 توسط سید حمید |

خدا چه روز هایی هست؟
+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 18:8 توسط سید حمید |

گاو ماما مي كرد. گوسفند بع بع مي كرد. سگ واق واق مي كرد. و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي!
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تيشرت هاي تنگ به تن مي كند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد. كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الآن چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد.
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستانهاي قشنگ وجود ندارد

+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 14:26 توسط سید حمید |

دیدی اینایی رو که همه اش مسکن می خورن ، قرص زیر زبونی ، چه می دونم انواع قرص های اعصاب یا شده یه جای بدنت درد بگیره مجبور بشی مسکن مصرف کنی ، از اسمش معلومه دیگه مسکنه درد خوب نمی کنه درمانت نمیکنه تنها کاری که می کنه اینه که نمی فهمی درد داری به عبارتی از دردت غافلت می کنه حتی اگه سراغ این نری که بیماری تو خوب کنی می تونه باعثه این بشه که دردت بیشتر بشه

ولی همه ی مسکنه قرص و آمپول نیستن ، یعنی اصلا دیدنی نیستن که بخوان قرص و آمپول باشن . آره اون مسکن هایی که ما هر روز مصرف کنیم و شاید خودمون هم بی خبریم اصلا قرص و این چیزا نیست

راجع به همون مسکن هایی صحبت می کنم که از دست بخشنده ی دنیا می گیریم

غم دلمونو گرفته به جای اینکه بریم ببینم چه مونه چه کار کردیم که امروز غمگینیم مریریم یه موزیک گوش می کنیم حالمونم میاد سرجاشا ولی موقتیه مثله مسکنا که موقتیه وقتی زمانش تموم شد دوباره باید بری سراغش ، ولی این مسکن ها دردمونو دوا نمی کنه فقط غافلمون می کنه

مسکنای دنیا فقط موزیک نیست نمونه بارزش موزیکه ، دنیا انقدر مسکن داره که وقتی یکیشو خوردی یکی دیگه بهت بده و با خوردن هر کدوم از خودت غافل می شی :(

+ نوشته شده در جمعه 27 مهر1386ساعت 20:52 توسط سید حمید |

لات هم لاتهای قدیم که وقتی نان ونمک همدیگر را می خوردند حد اقل حرمت آن را در هر شرایطی حفظ می کردند.

آدم وقتی به مناسبات عصر جدید و آدمها خوب نگاه می کند می بیند تنها چیزی که نمانده حرمت است!

به قول مرحوم میرزا اسماعیل دولابی حضرت جبرائیل ده بار از زمین ده نعمت را برد که آخرین آنها حیا بود..

همینطوری یاد یه شعر افتادم که پشت کامیون خونده بودم

دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد

آشیان هرجا گزیدم خانه صیاد شد

آن رفیقی را که با خون جگر پروردمش

حکم قتلم که رسید بی معرفت جلاد شد

***

خدایا عاقب همه ما را ختم به خیر بفرما

بر گرفته از وبلاگ دهنمکی

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت 16:54 توسط سید حمید |

این قسمتی از یک مصاحبه با رئیس جمهور آمریکا!

رئیس جمهور آمریکا در مخالفت با این موضوع گفته است : البته که من سنگ صبور دارم. سنگ صبورم خداست. من سرم را روی شانه خدا می‌گذارم (!) و گریه می‌کنم. من خیلی گریه می‌کنم.

این آقای بوش عجب مرد با خداییه ها نمی دونم برای کودکان قنا (اسمشو درست گفتم؟) هم اشکش در امده یا نه؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 11:28 توسط سید حمید |

 نوشته بود تو دهاتشون ، تو مدرسشون یه 15 تا پسری بودن ، دهاتشون یه مدرسه بیشتر نداشت و دختر ها و پسر ها با هم بودن ، توی پسر ها فقط این بود که خط درست حسابی داشت پسر ها هم می امدن پیشش که براشون نامه بنویسه حالا نامه واسته کی؟ واسه دخترای کلاس ! دیگه برات نمی نویسم که وقتی دختر ها فهمیدن همه ی این نامه ها رو فقط یه نفر می نویسه چه حالی بهشون دست داد یا نمی نویسم که چه حالی هم مسئولین این مدرسه از این آقا پسر قصه(واقعی) ما گرفتن ولی بزار این و بنویسم که وقتی جنگ شد این 15 تا پسر آروم آروم همه شون تصمیم گرفتن برن جبهه ، تو جبهه هم نگذاشتن که با هم باشن آخه جبهه رو می ریختن به هم ( مثله اخراجی ها!) 3 تا یه جا،  4 تا یه جای دیگه و ...  از این 15 نفر 12 نفر شهید شدن ! یکی از اون هایی که زنده بود همین آقا بود نمی دونم الان چند سالشه نمی دونم چرا بین اون 12 نفر نبود و این هم نمی دونم چرا انقدر خسته و ناراحت نوشته اش رو نوشته بود و  ناراحت بود . شاید ناراحت این بود که شربت شیرین شهادت رو ننوشیده یا شایدم زهر تلخ دنیا که گرفتارش شده بود آتیشش زده بود.

    از این بگزیریم

    یاد نوشته های حمید داوود آبادی (نویسنده جنگ)افتادم که داشت تعریف می کرد سر بعضی از بچه های گردانشون بعد جنگ چه بلا هایی امد یادم نیست درست ولی همه رو دونه دونه اسم برده بود گفته بود الان چی شدن و چکارن اگه بگم توشون معتادم داشت به این روی سیاه دنیا توف نمی کنی؟

    می دونی اینا رو واسته چی نوشتم ، خیلی وقت بود که تو ذهنم بود ولی یه نوشته قشنگ دیدم گفتم یه تاپیک بزنم .نوشته این بود:

     

    برای اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگی کردن بر اساس آن است ( آدالی استیونسن )

     

    چه حرفه قشنگی ولی یه چیزش کمه اونم اینه که آدمی هم که در راه اصولش زندگی نکنه جونشو پای اون اصول نمی ده

     

    ولی خودمونیم چه دنیای نامردیه!

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 19:23 توسط سید حمید |

 

بـــــــله ، این آقا خوشگلی که می بینید اسمش سید علی هستش با امدنش بعضی ها پیر شدن یکی مامان شد یکی بابا یه سری هم دایی و خاله و عمو و عمه نگاه کن نیمده چه شلوغ بازی در اورده گور ظاهر آرومشو نخورن

ولی از این حرفا گذشته ببینین چه خوشگلو نازه!

+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 20:9 توسط سید حمید |

به دنبال زندگی هستم که به اندازه مرگ آرامش داشته باشد!
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 20:27 توسط سید حمید |

 1 2 3 بازی شروع شد ، یه بازی تو مایه های یلدا بازی ولی اینار برای سوم تیر! شاید تو این بازی هم مجبور به اعتراف بشم!

اولا کاشکی 3 تیر ، 3 تیر نبود مثلا 3 اردیبهشت بود چون من 7 تیر کنکور داشتم اون روزا که بیشترین فشار کنکور و داشتیم من همش می خواستم به انتخابات فکر کنم

از اون کنکور آزمایشی که وسطش وقتی شنیدم احمدی نژاد تا سوم بالا امده دیگه از خوشحالی درست نتونستم ادامه بدم و بلند شدم

انقدر نیشم باز بود که اون روز از فاصله دور بشه تشخیص داد که به کی رای دادم

یادمه رفته بودم تو دفتر مدرسه و داشتم با تلفن آخرین اخبار انتخابات رو می پرسیدم که یهو همه بچه ها ریختن تو دفتر منم بلند بلند نتایج رو تا اون لحظه می خوندم. تلفن که تموم شد اولین چهره ای که جلوم ظاهر شد معلم راهنماممون بود که البته اون لحظه چندان هم دیدنی نبود!

از این که احمدی نژاد داشت رئیس جمهور می شد خیلی خوشحال بودم اونقدر که وقتی خبر رئیس جمهور شدنش اعلام شد رفتم در خونه خواهرم اینا اون اول صبح تند تند زنگ زدم

سوم تیر سال 84 انقدر اتفاقه عجیبی بود که تا سوم تیر 85 خیلی ها تو فضای سال پیش  بودن!

ولی

از سوم تیر 84 بگذریم

به سوم تیر 85 و 86 هم می رسیم

فکر میکنم یکی از فرق های سوم تیر 86 با 84 اینکه قیمت مسکن 2 برابر شده!

نمی دونم چند تا از این فرق ها می شه پیدا کرد ولی می دونم پیدا کردنش یه کم سخت شده ، چون یه عده نونشون تو اینکه این دولت رو ضعیف کنند ، البته دولت هم که هیچ وقت کم نمیاره یا آمار هایی از خودش در وکنه که همه توش میمونن!

با همه این حرف ها احمدی نژاد رو دوست دارم و امید وارم در کارش موفق بشه

نمی دونم ولی احتمالا دفعه بعد هم بهش رای می دم!

 

راستی این یه بازی بودا زیادی جدی نگیرین!

+ نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت 23:14 توسط سید حمید |

 

چه قدر وقت بود که ورقش نزده بودم ، البته خیلی هم نباید از دست من ناراحت باشه ، همین که بعد از دو سال امدم کتاب تست دیفرانسیل ام رو ورق می زنم یعنی یه کتاب کنکور که آدم رو یاد اون روز های نه چندان خوشه میندازه کلی باید خر کیف بشه گرفتم دستم و ورقش زدم یه عالمه تست! ولی من دنباله چیزه دیگه ای می گشتم . شاید دنبال یه نوشته کوچیک ، یک بیت از یک شاعر نا آشنا ، ولی چیزی پیدا کردم که اصلا فکرشو نمی کردم سه تا اسم که خیلی خوش خط ، گوشه کتاب نوشته بودمشون با کلی تزیین ، اسم سه تا دوست بود ، اسم سه تا از بهترین دوستام بود " خاموشی ، نوابی ، کاظمینی" ولی خوب الان ... الان هیچ خبری ازشون ندارم! آره مثله اینکه آدما میان و مرن ، بی اجازه میان بی خبر میرن!

یه شاعر خیلی نا امید تر از منی می گه " رفاقت قصه تلخیست که از نامش گریزانم"

+ نوشته شده در شنبه 2 تیر1386ساعت 22:54 توسط سید حمید |

یکی بود . یکی نبود

یه علامت سوال بود که از زندگی خسته شده بود. هیچ چیز جالب توی دنیا براش وجود نداشت. یه روز رسید به یه آینه.

آینه ازش پرسید : چرا اینقدر پکری؟

گفت : کمرم درد گرفت بس که روی زمین دنبال جواب گشتم. از زندگی خسته م. نمی دونم چیکار کنم.

آینه گفت: اشکالش همینه که روی زمین دنبالش می گرد. صاف وایسا و اطرافت رو نگاه کن. خیلی چیزا هست که جالبه و ارزش دیدن داره. از خودت شروع کن. خودتو توی من ببین!

علامت سوال کلی زور زد تا بالاخره کمرش رو برای اولین بار صاف کرد و خودشو توی آینه دید. خیلی چیزای دیگه هم دید. علامت ها . آسمون . حروف !!

حالا دیگه اون یه علامت سوال نبود. تبدیل شده بود به یه علامت تعجب!!

+ نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 22:3 توسط سید حمید |

 

اینجا آخر دنیاست

اینجا مردم برای شاد شدن محتاج آهنگ های شادند

اینجا غم آشنایه همگان است و شادی واژه ای گنگ!

اینجا هر گناهی دلیلی دارد

اینجا احکام خدا بی دلیل شده است

اینجا دموکراسی کاملا بر قرار است و خدا تنها یک حق رای دارد

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 22:9 توسط سید حمید |

 

صبح فردا که رسید

زنگ اول انشاست

موضوعش؟

قصه سالی که گذشت

آه سالی که گذشت

همه اش

سر به هوا بودم و بازی کردم

جمله هایی که نوشتم

دیشب

فعل هایش همگی در هم و بی معنا بود

واژه هایش چو زمان

بوی کسالت می داد

صبح فردا که رسید

زنگ اول انشاست ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 20:36 توسط سید حمید |

هر دو تاش خیلی قشنگه:

 

هر روز یکی ز در در آید که منم

خود را به جهانیان نماید که منم

تا کار جهان بدو قرار می گیرد

نا گاه اجل ز در در آید که منم

 

--------------------------------------

گفتمش دل مي خري؟ پرسيد: چند؟ گفتمش دل مال تو... تنها بخند... خنده کردُ دل زدستانم ربود... تا به خود باز آمدم او رفته بود... دل زدستش روي خاک افتاده بود... جاي پايش روي دل جا مانده بود

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 18:24 توسط سید حمید |

باشه قبول شیوه ی زندگی کردن نسبی

ولی نه حقیقت هیچ وقت نسبی نبوده و نخواهد بود.

مهمه حقیقت نسبی باشه یا نه؟

مهمه الان یه حرفی رو بزنی ۱ سال بد کاملا مخالف باشی

مهمه زندگی کردنت همه اش متغیر باشه؟

یا نه میخوای همیشه پای حرفت باشی؟

+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 22:4 توسط سید حمید |

بعد از پستی که با تیتر " راضی ام به رضای خدا اگر ..." زده بودم  می خواستم که پست بزنم که اعتقاداتم رو بگم آخه تو اون پست اعتقادم رو راجع به این مسئله نگفته بودم بلکه واقعیات رو گفتم

یه متنی رو تو یه وبلاگ دیدم ( تو ۳۶۰ ) که شاید من رو از نوشتن یک متن راحت می کرد و شما رو از خوندن متن من!

حتما بخونین برای خانمی به اسم بهار هست . خیلی خوب می نویسه فکر کنم از خوندش لذت ببرین

*-*-*-*

چراغها رو خاموش میکنم و سعی میکنم به هیچ چیز آزاردهنده ای فکر نکنم
اما نمیشه

صدای ضبط رو بیشتر میکنم و به یادم میاد که وقتی گروه یانی این آهنگ رو اجرا میکردن خودش چه جوری بالا و پائین میپرید
خنده ام میگیره اما نمیدونم چرا گوشه لبهام به پائین کشیده میشن
با عصبانیت از روی تخت بلند میشم و متکامو پرت میکنم یه گوشه ای ...بدبختانه درست میخوره به گلدون روی میزم و چپه اش میکنه
با درموندگی به آبی که روی ورقه ها و کتابهام ریخته و حالا داره از روی شیشه میزم میریزه رو موکتم نگاه میکنم
شروع میکنم به بد و بیراه گفتن به خودم...میگم...میگم...بازم میگم اما فایده نداره... فحش خورم ملس شده... دیگه فحش هم اثر نمیکنه
روی شیشه اتاقم هو میکنم و توی غباری که روش ایجاد میشه اسمم رو مینویسم ....دلم میخواد با مشت برم تو شیشه و دق و دلی این چند روزه رو سر اسمم در بیارم
اما نمیشه ...یعنی میشه ها من جراتشو ندارم
یه زبون درازی به اسمم میکنم و تند تند پاکش میکنم از رو شیشه
پیشونیم رو به شیشه سرد میچسبونم و چشمامو میبندم
به اون روز فکر میکنم....گرچه این یادآوری جز خجالت چیزی برام نداره

*****************************

گوشی رو که برداشتم با شنیدن صدای پریا نیشم وا شد
- چی طوری لیلی؟ مجنونت تو بیابونا متواری شده یا تیشه دست گرفته شده همکار فرهاد؟
- من میترسم بمیرم آرزوی سلام شنیدن از تو رو به گور ببرم
- آخه نگران علی بودم ...با اون کادوی تولد که واسه تو خرید یا باید از دست طلبکارا فرار کنه یا دنبال شغل دوم بگرده....آهان راستی سلام...بنال بینم چی شده باز تو سحرخیز شدی؟
- یکی از دوستام آدرس یه مجتمع بهزیستی رو داد و گفت بچه های عقب افتاده رو اونجا نگهداری میکنن یه کم خوراکی گرفتم میخوام ببرم براشون ولی راستش یکم میترسم واسه همینم به تو....
حرفشو قطع میکنم : تو هم با خودت گفتی بهار سر دسته عقب افتاده هاس...زبونشونو خوب بلده....آره؟
- یه چیزی تو همین مایه ها
- این صداقتت منو کشته....بزار زنگ بزنم بچه ها ببینم کسی دیگه هم میاد یا نه؟ قرارمون ساعت 10 اول جاده مخصوص

از ماشینها که پیاده شدیم قبل از اینکه وارد محوطه پارک مانند مجتمع بهزیستی ورداورد بشیم بابک نگهمون داشت و گفت : دخترا مواظب خودتون باشید درسته که اینجور بچه ها معمولا به خاطر مصرف آرامبخش آرومن ولی بازم احتیاط کنید
من که طبق معمول دچار توهم خود بسندگی شده بودم لب به نصیحت باز کردم که : مواظب نگاههاتون هم باشید... اونائی که اون تو هستن مثه منو شماها میفهمن ...شاید به سرعت ما نتونن جواب بدن اما معنی هر نگاه و هر حرفی رو میفهمن و روشون اثر میگذاره...پس اگه قراره تحقیر آمیز نگاهشون کنیم اصلا بهتره برگردیم

داخل محوطه ساختمونهائی به شکل کلبه وجود داشت که در هر کدوم حدود 27 بچه در گروههای سنی مختلف نگهداری میشدن
وارد اولین کلبه که شدیم بچه ها جوری جیغ کشیدن که ناخودآگاه قدمی به سمت عقب برداشتم
ارسلان آروم گفت : بهار بیا پشت سرم ...بزار ما پسرا جلو بریم
انگار که بهم توهین شده باشه چپ چپ نگاهش کردم و جلو رفتم....ولی حقیقت اینه که ترسیده بودم
اولین چیزی که تو برخورد اول خودنمائی میکرد بوی بدی بودکه توی کلبه ها همه فضا رو پر کرده بود
بو به قدری شدید بود که دلم میخواست دم دماغم رو بگیرم و از اونجا فرار کنم ...به سختی خودم رو کنترل کردم و جلوتر رفتم
پسرها قوطی های کوچک شیرکاکائو رو پخش میکردن و ما هم کیک ها رو...بعضی از بچه ها کیکها رو با پوست روش میخوردن و وقتی میخواستیم ازشون بگیریم میخندیدن و درسته تو دهنشون فرو میکردن
بعضی ها نمیتونستن قوطی شیر کاکائو رو نگه دارن انگار انگشتهاشون شکل نرمال خودش رو از دست داده بود
تنها عضو زنده اون صورتها چشمانی بود که میدرخشید و تو نگاه ما دنبال محبت میگشت
اون ترس اولیه جاشو داد به یه حس خوب ....حس خوب بودن بین آدمهائی که از ما فقط محبت میخواستن و بی دریغ محبتشون رو نثارمون میکردن
وقتی میخواستیم از اتاقهاشون خارج بشیم ؛ دستهاشون ...همون دستهای از شکل افتاده ....دستها ....آستینها....لبه کت و مانتو ما رو میگرفتن و ازمون میخواستن که بمونیم
وارد سومین کلبه شدیم و شروع کردیم به پخش شیرکاکائو و کیک ....یکی از دخترها سرش رو روی میز خم کرده بود و داشت کاری میکرد...از پشت سر بهش نزدیک شدم روش خم شدم و گفتم داری چیکار میکنی؟
دستش رو بالا آورد و بهم نشون داد....با دیدن چیزی که روی میز بود تمام صورتم از شدت نفرت جمع شد
اون طفلک روی میز بالا آورده بود و داشت با اون مواد نفرت انگیز بازی میکرد
دستش رو که به صورتم نزدیک کرده بود عقب زدم و با آخرین سرعتی که میتونستم از کلبه بیرون دویدم ....حالم داشت به هم میخورد....هوای سرد زمستونی که بهم خورد کم کم حالم رو بهتر کرد
پریا و الهه دنبالم اومدن و خواستن آرومم کنن....اما من آروم بودم ....حالم بهم میخورد اما نه از اون صحنه که دیده بودم...اینبار حالم داشت از خودم بهم میخورد
به داخل کلبه برگشتم....خانومهائی که اونجا کار میکردن اون دختر و میز جلوش رو تمیز کرده بودن
به طرفش رفتم و دستم رو روی موهای نرم و خوشرنگش کشیدم
دستم رو گرفت و بوسید....بعد دوباره گذاشتش رو سرش
بدون اینکه نگام کنه گفت : تو بچه داری؟
- نه ندارم
- میخوای من دخترت بشم؟
- آره ...تو میشی دختر من ؛ منم میشم مامانت
اسمش راضیه بود....اون راضی بود....از تمام چیزهائی که نداشت
راضی از پدر و مادری که رهاش کرده بودن و تو این 13 سال حتی برای یکبار به دیدنش نیومده بودن
راضی از کلبه ای که فرشی نداشت
راضی از خواهر و برادری که نداشت یا شایدم داشت اما نمیخواستنش
راضی از محبتی که هیچوقت از دیگران ندیده بود اما همیشه دنبالش میگشت... تو نگاهها و دستای سرد و بی محبت ما آدمهای عاقل
و راضی از بهار ...بهاری که با نفرت دست محبتش رو پس زده بود و ازش فرار کرده بود
راضیه راضی بود از نداشتن تمام اون چیزهائی که ما با وجود داشتنشون بازم ناراضی هستیم

منبع :

http://360.yahoo.com/profile-WRdEDFwzeqXTrWP_BTTddDMZ

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 15:5 توسط سید حمید |

چیزه جالبی بود گفتم بزارم اینجا شما هم حالشو ببرین!

+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 0:56 توسط سید حمید |

 

راضی ام به رضای خدا اگر نخواهد مرا به نان شب محتاج کند

راضی ام به رضای خدا اگر نخواهد فلجم گرداند

راضی ام به رضای خدا اگر نخواهد به بیماری سختی دچارم گرداند

راضی ام به رضای خدا اگر نخواهد آرزو هایم را از من بگیرد

راضی ام به رضای خدا اگر نخواهد عزیزانم را از من بگیرد

راضی ام به رضای خدا اگر نخواهد زندگی راحتم را از من پس بگیرد

 

راضی ام به رضای خدا اگر آنچه را که  می خواهم بخواهد!!!

+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 8:38 توسط سید حمید |

اسبها در ابتدا خر بوده‌اند

بلكه از خر نيز خرتر بوده‌اند

اسبها خرهاي پررو بوده‌اند

اهل غوغا و هياهو بوده‌اند

اسبها كه قوم و خويش قاطارند

اهل تبليغات و عكس و پوسترند

آدمي وقتي كه پررو مي‌شود

گاه اسب و گاه يابو مي‌شود

اسب كت شلوار پوشيد اسب شد

با فرودستان نجوشيد اسب شد

اسب از نسكافه‌نوشي اسب شد

با ادا و شيك‌پوشي اسب شد

اسب شير و قهوه مي‌نوشد خر، آب

كارِ خر از سربه‌زيري شد خراب

سربه‌زيري شد بلاي جان خر

اي پسر از سربه‌زيري كن حذر

خر، تواضع مي‌كند پس ابله است

دستش از ميز رياست كوته است

اسب شهرت يافت بار خويش بست

خر، به گمنامي دلي خوش كرده است

اي خر اي راوي اول شخص من

باز هم عرعر كن و جفتك بزن

اي خر اي داناي كلِ باربر

سمبل مردانگي از هر نظر

اي خر اي افسانه سيال ذهن

عرعرت فرياد بغض كال ذهن

جان فداي تار و پود عرعرت

زير و بم، اوج و فرود عرعرت

*

خر خيالاتي شد و عرعر نمود

خر، خيالاتي نمي‌شد خر نبود

جفتكي زد شاد شد خنديد خر

ديگر از اسبان نمي‌ترسيد خر

ديد اسبان انتخابش كرده‌اند

داخل آدم حسابش كرده‌اند

شايد او هم چند روزي اسب شد

صاحب عنوان و كار و كسب شد

خرم و جفتك زنان و شاد خر

يك دوگا مي‌رفت و راه افتاد خر

خرم و خندان خر از دوران نو

نعل نو، افسار نو، پالان نو

اسب شد خر، اسب، شد بر باد خر

يك دو گامي ‌رفت و راه افتاد خر

خر برفت و خر برفت و خر برفت

+ نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 17:39 توسط سید حمید |

  • زن موجوی است که با آن نپاید و بی آن نشاید
  • جهان اسلام راهی برای رهایی ندارد جز آنکه مسلمان شود
  • دوستانت را نزدیک نگاه دار و دشمنانت را نزدیک تر
  • انسان مانند رودخانه هست ، هر چه عمیق تر باشد ، آرام تر است
  • راست باز و پاک باز و امیر باش!
  • هر چقدر که اوج بگیری برای آنان که از پرواز چیزی نمی دانند کوچک تر می شوی
+ نوشته شده در جمعه 6 بهمن1385ساعت 20:17 توسط سید حمید |

 

از آن فرداي وهم آلود از تقدير مي ترسم

من از بي مهري آيينه با تصوير مي ترسم

تمام راهها بر جاده آسودگي ختمند

از آن پايي كه خواهد رفت در زنجير مي ترسم

تب خورشيد را از من مگير اي ابر هرجايي

مسلمانم ولي از سايه تكفير ميترسم

ميان ماندن و رفتن اسير دست ترديدم

عنانم دست تو اي دل كه از تدبير ميترسم

كدامين چشمها بر جاده موعود خواهد ماند

من از این مردم خو کرده با تاخیر می ترسم

+ نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 13:32 توسط سید حمید |

مید دونم که طولانی ولی حتما بشنین همه اش رو بخونید ،(کپی پیس نکردم ها ، همه اش رو تایپ کردم ، آخه قشنگ بود)

 

ای جماعت جطوره حالاتتون

قربون اون فهم و کمالاتتون

گردنتون پیش کسی خم نشه

از سر بنده سایتون کم نشه

راز و نیاز زندگی تون ، درست

حساب کتاب زندگی تون درست

بازیه هوا دلم گرفته امروز

جون شما دلم گرفته امروز

راست و حسینی ش نمی دونم چرا

بینی و بینیش نمی دونم چرا

فرقی نداره دیگه شهر و روستا

حال نمیدن مثل قدیما دوستا

شاپرکا به نیش مجهز شدن

غیرب گزا هم آشنا گز شدن

شعرم اگه سست و شکسته بسته است

سرزنشم نکن ، دلم شکسته است

آدم دل شکسته بهش حرج نیست

شعر شکسته بسته بهش حرج نیست

تا که بیفته دندونای شیری

روی سرت میشینه برف پیری

کمیسون مرگ می شه تشکیل

درو میشن بزرگ ترای فامیل

یه دفعه هم کلاسیا پیر می شن

هم بازیا پیرو زمین گیر می شن

رمق نمونده تا بریم صبح زود

پیاده تا امام زاده داوود

گذشت  دوره ای که ما یکی بود

خدا و عشق آدما یکی بود

تو کوچه های غربی صناعت

عشق و گرفتن از شما، جماعت

درسته دیگه توی شهر ما نیست

دلی که مثل کاروان سرا نیست

یه چه چیز می گم ایشالا دل خور نشین

قربون اون دلای تک سرنشین

شهر بدون مرد شهر درده

قربون شکل ماه هر چی مرده

مردای ده ، مردای کاه و گندم

مردای ده مردای خوان هشتم

مردای پشت کوه ، مثل خورشید

تو دلشون هزار جام جمشید

کیسه چیق ها به پر شالشون

لشکر بچه ها به دنبال شون

بیل کلنگ شون همیشه براق

قلیون شون به راه ، دماغ شون چاق

صبح سحر پا می شن از رختخواب

یکسره رو پان تا غروب آفتاب

چارتای رسمتن به قد و قامت

هیکل شون توپ ، تن شون سلامت

غبار اگر نشسته رو کلاشون

نبوده غیر گرده ی گلاشون

کلام شون دعا ، دعاشون روا

سلام و نون وعشق شون بی ریا

مردای ناز دار ، اهل شهرن

با خودشون هم این قبیله قهرن

مردای اخم و طعنه بی دلیل

مردای سر شکسته زن ذلیل

مردای دکترای حل جدول

مردای نق نقوی لوس تنبل

لعنت و نفرین می کنن به جاده

اگر برن چار تا قدم پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری

تازه دو ساعتم اضافه کاری

توی رگاشون می کشه تنوره

تری گلیسیرید و قند و اوره

انگار آتیش گرفته ترمه هاشون

همیشه تو همه سگرمه هاشون

به زیر دست ، ترشی و عبوسی

به منشی اداره چاپلوسی

برای جستن از مظان شک ها

دایره المعارف کلک ها

پیش هم ازعاطفه دم میزنن

پشت سر اما واسه هم میزنن

این جا فقط مهم، مقام و پسته!

مردای شهری کارشون درسته!

مشدی حسن جای و سماورت کو؟

سینی با قالی و گلپرت کو؟

ای به فدای ریخت و شکل و تیپت

بوی چپق نمی ده عطر پیپت

مشدی حسن قربون میز فایلت

قربون زنگ گوشی موبایلت

اون که دهاتی و نجیبه مشدی!

میون شهریا غریبه مشدی!

قدیم ترا قاتله هم صفت داشت

دزد سر گردنه معرفت داشت

اون زمونا که نقل تربیت بود

آدم کشی یه جور معصیت بود

معنی نداره توی  عصر "سی دی"

بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی

 تقی به فکر رونق نقی نیست

    کسی به فکر نفع ما بقی نیست

    مقاله ها پشت هم اندازیه

    جناح و باند و حزب و خط بازیه

    بس که به هر طرف ستادمون رفت

    صراط مستقیم یادمون رفت

    ارزش مون به طول و عرض میزه

    چقدر میز و صندلی عزیزه

    تموم فکر و ذکرمون همینه

    که هیشکی پشت میزمون نشینه

    اونا که مرد و زن دعا گوشون بود

    میز ریاست سر زانوشون بود

    بیا بشین که میز اگه وفا داشت

    وفا به صاحبان قبل ما داشت

    قدیم که نرخ ها به طالبش بود

    ارزش صندلی به صاحبش بود

    فقیه اگر بالای منبر می نشست

    جوون سه چار پله پایین تر می شست

    معنی شأن و رتبه یادشون بود

    حرمت مردم به سوادشون بود

    روی لبت خوبه تبسم باشه

    دفتر کارت دل مردم باشه

    مردا بدون میز هم عزیزن

    رفوزه ها همیشه پشت میزن

    خلاصه فصه اون قدر درامه

    که ایدز ، پیش دردمود زکامه

    فتنه و دعوا سر نونه مشدی

    دوره آخر الزمونه مشدی

    جسارتاً شعرم اگه غمین بود

    به قول خواجه " خاطرم حزین" بود

    دعا کنید که حالمون خوب بشه

    تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

+ نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385ساعت 22:56 توسط سید حمید |

 

    یادم نیست که کی منو دعوت کرد به این یلدا بازی ولی بازی این طوری که 5 تا از اعترافاتی که دیگران ازش خبر ندارن رو می نویسی بعدش هم 5 نفر رو به این بازی دعوت می کنی

     

  1. یادمه 5 - 6 ساله بودم . 2 تا دختر خاله هام خونه ما بودن و فکر می کنم من و خواهر بزرگم تو خونه بودیم یه سنجاق روی کتابخانه بود من نمی دونم چرا ولی بازش کردم و انداختم همین طو ری رو زمین ، یه کم گذشت تا یه دفعه صدای گریه تو خونه بلند شد سنجاق قفلی رفته بود تو پای دختر خاله که از من 1 سال بزرگ تر بود ، خواهرم برای اینکه دختر خالم ساکت بشه رفته بود از اون شکلاتی که مامانم قایم میکرد آورده بود که بهش بده ، از طرفی من به خاطر اینکه کار من باعث شده بود سنجاق تو پاش بره زده بودم زیره گریه ولی خواهرم خیال می کرد که من به خاطر این که داره به اون شکلات می ده ولی به من نمی ده دارم گریه می کنم ( از همون بچگی هیچکی به من دید مثبتی نداشت ... خدا!)  اونم واسه اینکه به خیال خودش گریه منو بند بیاره یکی هم به من داد ، ولی من اونوقت  ، انقدر بغض داشتم که نمی تونستم بگم اون سنجاقو من انداختم زمین و واسه همینه که گریه می کنم ، یادم نیست آخرش چی شد گفتم ، نگفتم ؟ ولی بعید می دونم او شکلات رو نخورده باشم
  2. یادمه در زمان کودکی علاقه شدیدی قلبی (ع ش ق)  به بستنی در بنده سرا پا تقصیر وجود داشت . به گونه ای که حقوق ماهانه ای که از بابام دریافت می کردم کفاف نمی داد ( فکر کنم 200 تومان بود واسه یه بچه ابتدایی البته من هم الان 60 سالم نیست )  و خوب مجبور بودیم که گاهی اوقات گوشه نگاهی هم به حقوق ماهیانه خواهران گرامی داشته باشیم و البته تنها منبع مالی هم این دو عزیز نبودند (که اگر بودند ترجیح می دادیم که کلان نمی بودند)  هر چند که یک بار لو رفته بودیم و داشتیم کتکش را می خوردیم متوجه شدیم که چقدر دزد ها شبیه ما همستند و بالاخره آدم شدیم.
  3. خوب  بقیه شو تو 3 می نویسم که کمتر مجبور بشم اعتراف کنم . ما و خالمون تو یه ساختمان زندگی می کردیم یادمه یه روز که رفته بودم بستنی بخرم تو راه برگشتن همان طور که بستنی در دهنم بود چشمم به جمال پسر خاله ام روشن شد که البته مقداری بیشتر از من بزرگ بود. گفت که چرا تنهایی داری بستنی می خوری ؟ یادم نیست چی بهش گفتم ولی یادمه یه جوابی دادم که متوجه بشه که اصلا آدمی نیستم که بتونم تنهایی بستنی بخورم و این بار هم کاملا اتفاقی بوده
  4. یادمه ابتدایی بودم که تو سرویس نشسته بودم که راه بیافته بریم خونه که تو کوچه یه جوانی که فحشی به دوستش داد(فحش در حد کثافتو این جور چیز ها )  منم  پاستوریزه ! یادم هی با خودم کلنجار می رفتم که این فحش رو از یادم ببرم
  5. خوب راست می گی قرار بود که  اعترافاتمون رو بنویسیم ولی من خاطرات کودکیم رو نوشتم حالا یک اعتراف از دوران جوانی بزارم بکنم  یادمه ...............................................................................................................................

.....................................................................................................................................................

........................................................................................................ چیه می خوای وبلاگ منم فیلتر کنن؟!

 

در انتها باید 5 نفر رو به این بازی دعوت کنم ، پس این 5 نفر از طرف من به این بازی دعوت می شوند:

1- محمد (کاغذ بی خط ) ، 2- {جسارتا}  علی (بی تدبیر) ،3  - فریبا ( ناز انگشتای بارون تو)

 

در ضمن اگه کسی به خواد از اعترافات بالا سو استفاده بکنه هر 5 تا شو تکذیب می کنم 2 تا هم رووووش

 

+ نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385ساعت 4:43 توسط سید حمید |

و روز چهار شنبه بود ، 30 آذر . ماه هنوز در آسمان فرمان روایی می کرد که ما از خواب شیرین به در آمدیم. بسی خوشحال بودیم که در این صبح مبارک می توانیم طلوع خورشید را با چشمان خودمان به صورت زنده به نظاره بشینیم، به میمنت این اتفاق بود که عزم کردیم قلل تهران را به قدوم مبارکمان ، مزین کنیم.

رخت سفر بر تن کردیم و بازان و یوزان و حشم و ندیمان و مطربان را از رفتن خویش مطلع ساختیم ، تا ما را همراهی کنند، اما گویا حرف ما را نشنیده گرفتند و ما نیز جسارتشان را نادیده و با خویشتن خویش به راه افتادیم

هر چند کوه زیر برف کاملا پوشیده شده بود ولی با این حال چشم ما تیز بین تر از این سخنان بود که پیدایش نکنیم.

آرام آرام از کوه بالا رفتن گرفتیم ، آدم به تعداد گوش هایمان بود و سگ به تعداد انگشتانمان!

همان طور که برف ها زیر پایمان له می شدن و اشک حقارت می رختند ما یاد خاطراتمان می افتادیم ، یادمان نمی آید داستان تولدمان را خان عمویمان چند بار برایمان تعریف کرد ولی داستان خوب در یادمان ماند، خان عمو می گفت :

" تو که به دنیا آمدی در خاندان بر سر نامت اختلاف افتاد. هر کسی اسمی را مناسب می دانست یکی می گفت نامش را حمیرا بگذاریم که نام یک خواننده نامی است . دیگری می گفت مریم بگذاریم که زنی سخت پاک دامن بود ، آن دیگری می گفت نامش را یاسمن بگذاریم که بویی بس خوش در وکند و مادرت می گفت نامش را دینا بگذاریم ولی کس اهمیت به وی نمی داد .

کار داشت به جاهای باریک می کشید که جد بزرگ پیشنهادی بس نیکو داد ، وی گفت حرف ابتدایی 4 اسم را کنار هم بگذاریم ، پس نامت را حمید نهادیم."

خان عمو همیشه می گفت: "و چه خوب شد به حرف جد بزرگ گوش کردیم چرا که بعد ها فهمیدیم تو پسر بودی!"

آری همان گونه که در خاطراتمان غرق بودیم دامنه تمام سفید کوه نظرمان را به خود جلب کرد ، به سرمان این گونه زد که از آن دامنه پر شیب به بالا رفته و به پایین بسریم ، زین سبب بود که با تمام مشقت به بالا رفته آنگاه تصمیم به سرین اتخاذ کرده و سرایش را آغاز نموده تا بدان جا که بس شتاب گرفتیم و بسیار نشاط رفت. آنگاه بود که مطلع شدیم که پایان را دره مانندی است ، اما عیب کار در آن بود که اطلاع ما برای ایستادن لازم بود ولی کافی نبود.

نیک ترسیده بودیم ، اما ایزد رحمت کرد و پس از نمودن قدرت ، سرعت را از ما گرفت و ایستادیم، آنگاه بود که به شکرانه این موهبت ما بقی راه را مانند آدم به پایین رفتیم.

تصمیم به عزیمت به کاخ گرفتیم. کوه را پایین رفتیم تا به انتهای آن رسیده بودیم که مشاهده کردیم سگان بر راه عبور جامه افگنده اند. دو سگ سترگ بودند ولی ما که دیدیم نه راه پس داریم و نه راه پیش ، با همان عزت و جبروتمان تصمیم گرفتیم از کنارشان رد شویم و قدم ها را محکم تر ورداشتیم ، البته به محکمی پارس های آن جانواران نشد ولی ما اصلا آدم هم حسابش نکردیم و به راه خود ادامه دادیم که ناگاه به وجود شریف ما حمله کردندی ... خلاصه آقا یه دفعه دو تاشون با هم حمله کردنو منم ترسیدم تنها چیزی که به عقلم رسید این بود که خم شم یه سنگ از زمین ور دارم آنجا که سنگ نبود ولی همین که من خم شدم دو تاشون گریختن. ترسیدنا! فرار کردن کلی حال کردم!

خلاصه کوه خواستین برین روز کاری که کسی کوه نمیره اونم کوه گلاب دره ، که سگاش بیشتر از آدماشن نرین ، اگه خواستین برین با حشم و ندیمان و مطربانتون برین!

+ نوشته شده در یکشنبه 10 دی1385ساعت 20:8 توسط سید حمید |

در ابتدا باید عرض کنم می شد برای عشق عکس بهتری گذاشت ولی هیچ دوست نداشتم به خاطر این عکس وبلاگم فیلتر بشه! :)

این عکسم مفهومو می رسونه دیگه؟!

خوب  از تمام مسائل انحرافی میگذریم و به مسئله انحرافی عشق می پردازیم...

نمی دونم این عشق چه دردیه که از اول ورود بشر به این کره خاکی گریبان گیرش شده !

نمی دونم چرا هر گروهی تو یاهو زده می شه با هر موضوعی چهار تا ایمیل مربوط به حضرت آقا هم توش هست!

نمی دونم دل آدم ها از عاشق شدن چه لذتی می بره که با همه دردسراش دنبالش می گرده؟

نمی دونم چرا شاعرا در مورد جدایی بیشتر شعر می میگن تا واسه عشق فکر نمکنم جدایی جذاب تر از عشق باشه؟

نمی دونم می شه عاشق آدم های دنیا شد؟!

نمی دونم عاشق خدا می شه شد ؟!

 

بحث حضرت آقا با یکی از دوستان بیش امد در آن میان سخنی از ابن سینا این دانشمند نامی ایران زمین پیش اومد

 

می دونی تعریف ابن سینا از عشق چیه؟

ابن سینا می گه عشق مانند ظرفیه که توش  عقل می ریزی تا وقتی که از عقل پر شد انوقت می شه عشق

پرسیدم خوب منظورش چیه ؟  گفت : یعنی وقتی شناختت از محبوبت کامل شد آنوقت عاشقش می شی.

اولش خیلی خوشم اومد گفتم چه تعریف زیبا و دقیق و جامع کامل مانع ... گفته ...

 

ولی چند روز بعد که بیشتر فکر کردم در تعریف مذکور مشکلاتی بیش آمد

گفتم که با این تعریف که نمی شه عاشق آدم های دنیا شد یعنی فکر می کنم وقتی یه آدم رو کامل بشناسی از همه عیب هاش با خبر بشی دی گه نمی تونی عاشقش باشی مگر اینکه واقعا اون آدم بسیار انسان باشه یعنی چیزی واسه قایم کردن نداشته باشه که اگه همچین آدم رو پیدا کردی اونم هم از تو خوشش امد و عاشقت شد که لازمش اینکه تو هم همچین آدمی باشی  برو باهاش ازدواج کن ( راستی جنستونم باید مخالف باشد ( بعدش می گه ازواج کردن مشکل شده))

 

خوب ، فهمیدین دیگه با تعریف ابن سینا نمی شه عاشق آدم های دنیا شد

 

گفتم خوب اصلا کی گفته آدم باید عاشق یه آدم دیگه بشه آدم باید همه آدم ها دوست داشته باشه نه عشق ، عشق مقدس تر از حرف هاست و مخصوص خداست

ولی یه مشکلی دیگه بر خورد کردم اونم این بود که با این تعریف نمی شه عاشقه خداهم شد

قرار بود این ظرف رو از عقل و شناخت محبوب پر کنیم ولی ما یه انسانیم چطوری می تونیم از خالقمون شناخت کامل پیدا کنیم ؟!

این طوری مجبوریم هم آدم های دنیا رو فقط دوست داشته باشیم هم خدا رو ، و عشقمون نسیب هیچ موجود و وجودی نمی شه؟

البته حالا که دارم فکر می کنم می بینم تا حالا هم داشتیم همین کار و می کردیم ...

 

+ نوشته شده در جمعه 1 دی1385ساعت 19:22 توسط سید حمید |

مگه فرشته ها به ما ها سجده نکردن ؟  پس چرا یه آدم که دیگه خیلی خوب می شه تازه بهش می گن فرشته!

+ نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385ساعت 16:34 توسط سید حمید |

اینم یه شعر قشنگ از فاضل نظری

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر

مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت

در تمام سال های رفته بر ما ، روز گار

شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

+ نوشته شده در جمعه 24 آذر1385ساعت 4:4 توسط سید حمید |

زندگی بازی دومینو

یه عالمه مهره دومینو ، مهره اول رو من حل دادم ، افتاد رو مهره دوم و انداختش، مهره دوم ، مهره سوم رو  انداخت و خیلی سری همین طور هم دیگرو حل دادن... تا همشون افتادن.

تو هم دومینو بازی می کنی ، نمی کنی ؟!

ولی ما آدما هر روز داریم فقط دومینو بازی می کنیم  ، ولی خیلی بازی مسخره ای شده ، آخه نه مهره هاشو خودمون می چینیم ، نه افتادنشون رو می بینیم ! اصلا نمی دونیم چندتا مهره افتاد!

.

.

.

 

تو اون روز که اون کمک رو در حق من کردی،یادته؟ می دونی!، تو نفهمیدی چه کمکی در حقم کردی ، مشکلم حل شد هیچ . به من این توانایی رو دادی که به دیگران راحت تر کمک کنم ،شاید اگه اون روز کمک نمی کردی من امروز به این فکر نمی افتادم که می تونم به دیگران کمکی از جنس کمک تو بکنم ، تو فقط یک بار نبردی تو تا به آخر رسیدن این دومینو همین طور داری می بری

اون یارو اگه می دونست وقتی یه کار بد رو شروع می کنه (وقتی یه مهره دومینو رو با اون عملش حُل می ده) چند بار می بازه شاید این کارو نمی کرد !

شاید اگه می دونست با انجام اون عمل بدش قبح اون عمل برام می شکنه و انوقت من راحت تر از قبل می تونم اون کارو بکنم شاید صرف نظر می کرد.

آره تو یه جمع وقتی یه عده تصمیم به خوب بودن می گیرن برای بقیه خوب بودن چقدر راحتر می شه ، و وقتی یه عده بنا رو بر این میزارن که شر بشن ...

 

آره زندگی یه بازی دومینو ست !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 5:36 توسط سید حمید |

یک نارنجک ، یک نارنجک ضامن کشیده ، یه عالمه سر باز ، یه آدم و چند ثانیه بعد یک شهید .
این اتفاقی بود که چند روز بیش افتاد ، چند روز بیش یه فرمانده که در حال آموزش استفاده از نارنجک به سربازان بود ، به خاطر سهل انگاری یک سرباز یک نارنجک بدون ضامن با فاصله کمی از سربازان به زمین می افته ، و فرمانده برای نجات سربازان از مرگ خودشو روی نارنجک میندازه !!!

من نمی دونم ، نمی دونم چطوری می شه تصمیم به این بزرگی رو تو چند ثانیه گرفت نمی دونم این فرمانده زن و بچه نداشته یا تو اون چند ثانیه یاد زن و بچه اش نیافتاده ، شایدم بچه هاشو دوست نداشته که فکر نکرده یتیم می شن ، و یا شایدم زن شو که به همین راحتی می زاره بیوه بشه!
این فرمانده ، یا آرزو نداشته یا به همه ی آرزو هاش رسیده بوده !

نمی دونم تو این دنیا که دلبستگی از سرو کول ما بالا میرن ، این مرد خدا به کجا دلشو قفل و زنجیر کرده بوده!

خدایا حالا که بلد نیستیم کارای بزرگ بکنیم ، یه کاری کن سر از کار این جور آدما در بیاریم .

+ نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385ساعت 1:30 توسط سید حمید |

اگه دو تا آدم داشته باشیم  بعد بیام دست های این ها رو با هم عوض کنیم پیوند بزنیم ، پاهاشوونم همین طور قلب و کلیه هم به همین ترتیب . چشم دو تا شونم جا به جا کنیم  ، اگه راه داشته و علم انقدر بیشرفت کرده بود اصلا یهو کله هاشونم جابه جا می کنیم

حالا سوال این جاست که طی این جابه جایی آدم ها هم عوض شدن؟ یعنی شخصیت آدم اولی رفت تو دومی و بالعکس یعنی روح این دو تا آدم جا به جا شد!

می دونین اگه بیام تمام اعضای دو تا آدم رو با هم عوض کنیم مثله اینه که آدم ها رو جا هاشون رو با هم عوض کنی (به یکی بگی بیا انور بشین و به اون یکی بگی اونور) تو این حالت شخصیت و روح آدم ها نیز جابه جا می شه ( این معلومه)

ولی وقتی همه ی اعضا جا به جا نمی شن چی

مثلا فکر کنید یک درصد زیادی از اعضا رو جا به جا می کنیم ، انوقت چه اتفاقی می افته؟!

نظرتون رو بگین

فعلا

+ نوشته شده در شنبه 13 آبان1385ساعت 19:57 توسط سید حمید |

چند دو بیتی زیبا:


نیست بر لوح دلم به جز الف قامت دوست             چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم


 


 


************************************************************


کجا به دنبال مفهومی برای عشق می گردی


که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب


 


************************************************************


 


عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت ..... که گناه دگران برتو نخواهند نوشت


 


************************************************************


 


روزی همین مردم که سنگم می زنند از رشک



نام مرا با اشک روی سنگ می خوانند

+ نوشته شده در دوشنبه 8 آبان1385ساعت 20:49 توسط سید حمید |

 کامپیوترها خیلی آدم های خوبین ، خیلی انسانن و خیلی فهمیده ! اگه قرار باشه یه برنامه با 11 تا پارامتر جواب بده اگه 10 تا بهش بدی هیچ نظر خواستی نداره ! فقط 11 تا پارامتر ، یعنی باید از همه چی با خبر باشه تا یه اظهار نظر بکنه!

ولی امان از ما آدم ها ی کامپیوتر نشناس ، در مورد همه باید نظر بدیم ولی حقیقت اینه که از اون 11 پارامتر 4 تاشم سره جاش نیست !

وقتی یکی یه کاری می کنه که با مزاج ما جور در نمیاد  ، ما فقط توانایی دیدن اون کارو داریم ، ما به هیچ وجه از پشت صحنه ی اون کار خبر نداریم ، هزار و یک شرایط مادی و معنوی می تونه پشت هر کار خوب و بدی باشه.

واین تنها خداست که از تمام این شرایط آگاهی داره و این تنها خداست که حق قضاوت داره.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 20:2 توسط سید حمید |

حالا روزهای ماتم را که از تقویم برداری

 

دیگر تعریفی برای سال وجود نخواهد داشت

 

همه واژه ها دارند از ترس بی حرمتی دق میکنند

 

آن وقت این جماعت بی خیال

 

حتی از تلفظ معصومیت ستاره عاجزند

 

چه برسد به درک نجوای مبهم آینه

 

دیگر چه برایت بنویسم؟

 

غصه داری کبوتر که چیز تازه ای نیست

 

دریا هم کم کم دارد به تطهیر روزانه خون عادت میکند

 

من هم که...

 

ـــ :بگذریم

 

نگران نباش

 

فقط اگر خواستی بیایی

 

پنهانی

 

کمی دعای بوسه با خود بیاور

 

وکنار تنهایی من بگذار

 

تا این دقایق کوتاه نیز

 

به تکرار قرائت گریه تلف نشود.

 

مگر نمیدانی حکمم چیست؟

 

اعــــــدام

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 19:40 توسط سید حمید |

قاتل علی حافظ قرآن بود

قاتل علی جای مهر رو پیشونیش داشت

قاتل علی ...

 دیگه از قاتل های امام حسین برات نمی گم ، از ۱۸۰۰۰ نامه برات چیزی نمی نویسم ...

راستی نمی خوای برای امام زمان نامه بنویسی ، یه درد و دلی بکنی ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 19:34 توسط سید حمید |

سلام

خوبین؟

نمی خوام این وبلاگ ، وبلاگ شعر بشه ولی چون این شعر تولید داخلی بود ، اینم می گذارم .

 

قصه های خیالی

نشسته ام به عزای تصورات خیالی

خیال های بزرگی ، اراده های خیالی

چه شعر ها که سرودیم و قصه ها که نگفتیم

امان از این شب تاریک بعد قصه سرایی

زمان به سرعت عمرم گذشت و من اینجا

نشسته ام به کناری و قصه ها به کناری

اگر چه فاصله ای نیست تا تمام رویا ها

ولی چه سود که همت نباشدم جایی

مرا رها به همین حال نا روا بگذار

که فرجامی نخواهد داشت قصه ها ی خیالی

+ نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت 14:29 توسط سید حمید |

سلام
نمی شه که همه اش حرفه حساب بزنیم
اونوقت هیچ که به وبلاگمون سر نمی زنه !
یه کم هم شعر و ور بنویسیم بد نیست ،

راز

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک
از در آمیختن شادی و غم دلتنگم

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت!
من هنوز از سفر باغ ارم دلتنگم

ای نبخشوده گناه پدرم آدم را !
از گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال، در خوف و رجا رو به تو بر میگردم
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دلتنگم

نشد از یاد برم خاطرهة دوری را
گرچه امروز رسیدم به هم ! دلتنگم

فاضل نظری
+ نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 2:2 توسط سید حمید |

سلام
امروز تو اخبار اعلام کرد : فسیلی از یک کودک 3 ساله که 3 میلیون سال پیش در اثر سیل جان خودش را از دست داده توسط باستان شناسان یافت شد .
تازه این یافت شده معلوم نیست از موقعی که حضرت آدم ، این اشرف مخلوقات ، پاشو گذاشته زمین چند سال می گذره !
حالا ببین چند تا آدم امدن و رفتن ، چند نفر زندگی کردن ، جمع کن ساعت هایی که ادم ها ، همه آدم ها در مورد زندگیشون فکر کردن !
نه بابا ، با اون ماشین حسابی که گرفتی دستت که نمیشه حساب کرد بنده خدا ! من خودم ذهنی حساب کردم خیلی گنده شد!!
ولی آخرش چی حتی نفهمیدن چطوری نباید زندگی کنن! حتی خوب و بد از هم تشخیص ندادن ! تو هر دوره زمانی رفتم یه چیزی رو امتحان کردن دیدن بده زندگیشون به هم ریخت یه نسل دیگه امد یه چیزه دیگه رو انتخاب کرد همین اروپایی که الان آخر آزادین ، اخر آزادی جنسین ، یه روزی این عمل بسیار براشون زشت بود اصلا ارتباط جنسی رو چه مشروع چه نامشروع براشون یه عمل زشت بوده ، حالا 180 درجه برگشتن
خوب واقعا ادما خنگ نیستن که چندین نسل می گذره و باز هم تکلیقه خودشون و با یکی از غریزه هاشون نمی تونن مشخص کنند!
می دونین اوج خنگی کجا ختم می شه ، وقتی که آدم باهوشاشون ، دانشمنداشون تصمیم می گیرن فقط با عقل و فکر جهان رو اداره کنن و قوانین جهان رو بچینین
فکر نکنین که می خوام بگم اروپایی ها خیلی خنگنا ، نه راجع به همه می گم ، راجع همه اون ادم هایی که فکر می کنن باهوش هستن راجع همه اون ادم های که فکر می کنن دارن زندگی می کنن
یعنی تا آخرش خوندی!
+ نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385ساعت 1:8 توسط سید حمید |